من مشغول ِ مردنام بودم، نفسهای تو مرگم را حرام کرد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:19  توسط بهارنارنج
|
«نگاه ِ گمنام» ِ سابق... «وتین ِ من» ِ حاضر
من مشغول ِ مردنام بودم، نفسهای تو مرگم را حرام کرد.
دست بالای دست بسیار است!
منتها نمیدانم چرا همیشه دست ِ تو این را یادش میرود!
ملایی میخواهم
دانای پنج کتاب
تعویضی بکشد// تا دل آرام گیرد*
*لیکو (اشعار تکبیتی ِ بلوچی)
در ساحت ِ من، "گاهی باید فراموش کرد و خوابید" یعنی: گور ِ پدرت!
اینم بگم که: بلاگفا را باید گـــِل گرفت!
میگوید:
بیا ببینمت.
میگویم:
دیدنم کفاره دارد.
اگر چه در ابتدا دوست ِ او را دوست بوَد و دشمن ِ او را دشمن. چون کار به کمال رسد به عکس گردد. دوست ِ او را از غیرت دشمن گیرد و دشمن ِ او را دوست و بر نامش غیرت برد و نخواهد که کس در نظرگاه ِ او شرکت دارد.*
"او" معشوق ِ من است...
*سوانح// احمد غزالی