تبليغاتX
بی‏عنوان

بی‏عنوان

«نگاه ِ گمنام» ِ سابق... «وتین ِ من» ِ حاضر


من مشغول ِ مردن‏ام بودم، نفس‏های تو مرگم را حرام کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:19  توسط بهارنارنج  | 


دست بالای دست بسیار است!

منتها نمی‏دانم چرا همیشه دست‏ ِ تو این را یادش می‏رود!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:45  توسط بهارنارنج  | 


ملایی می‏خواهم

دانای پنج کتاب

تعویضی بکشد// تا دل آرام گیرد*


*لیکو (اشعار تک‏بیتی ِ بلوچی)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:22  توسط بهارنارنج  | 

 

در ساحت ِ من، "گاهی باید فراموش کرد و خوابید" یعنی: گور ِ پدرت!

اینم بگم که: بلاگفا را باید گـــِل گرفت!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:13  توسط بهارنارنج  | 


می‏گوید:

بیا ببینمت.

می‏گویم:

دیدنم کفاره دارد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:11  توسط بهارنارنج  | 


اگر چه در ابتدا دوست ِ او را دوست بوَد و دشمن ِ او را دشمن. چون کار به کمال رسد به عکس گردد. دوست ِ او را از غیرت دشمن گیرد و دشمن ِ او را دوست و بر نامش غیرت برد و نخواهد که کس در نظرگاه ِ او شرکت دارد.*

"او" معشوق ِ من است...

*سوانح// احمد غزالی


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:11  توسط بهارنارنج  |